امروز می خواهم یک شعر از جامی برای دوستدارانش بنویسم :

 حکايت آن زن که سی سال در مقام حيرت بر يک جای بماند

در نواحی مصر شيرزنی همچو مردان مرد خودشکنی

به چنين دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد

شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفت و، نی به روز نشست

قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبيد چون درخت از جای

خفته مرغش به فرق، فارغبال گشته مارش به ساق پا خلخال

شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران

هيچ گه ز آفتاب عالمتاب سايه بانش نگشته غير سحاب

لب فروبسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورده نه شام

همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشيده صفی

او خوش اندر ميانه واله و مست ايستاده به پا، نه نيست، نه هست

چشم او بر جمال شاهد حق جان به توفان عشق، مستغرق

دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی

زن مگو یاش! که در کشاکش درد يک سر موی او به از صد مرد!

مرد و زن مست نقش پيکر خاک جان روشن بود از اينها پاک

کردگارا ، مرا ز من برهان! وز غم مرد و فکر زن، برهان!

مردی ای ده! که رادمرد شوم وز مريد و مراد، فرد شوم

غرقه گردم به موج لجه ی راز هرگز از خود نشان نيابم باز